حرفهای ساده یک جنگلی
منم من
از سکو ت آباد آب می سرایم باز باران را چکامه تا دل ابری به دست آرم تن سبزم به خون غلتد گر این خشکی به تن دارم چه غم آلوده نسیانی همه غوکان به کارند و در اوقات فراغت از هوای دل خراش این حوالی زجه نالند همه در حاشیه اوضاع این خشکیده روزان را گرفتارند میان هم قطارانم یکی امید بر شُر خوان آب از ابر بارانی ندارد ولی در این اسف باران من از ریشه برون آرم علف هرزان آب اندوز این رنجیده بیمارم و بر گل خاموش مرداب هم امید وارم احمد تیر 88 از این خاک به پا می خیزد دشت بیمار به جان آمده است گرش انگار اناری است به دست رگ خونابه ی رودی است که سر می ریزد احمد 5.13 عاشـــق شده بی معــرفت باران بهــانه می شــود می غرد ابری بی امان صد ها تریــــلی به از او امـــا شبــیه دلبـری ٬بر دل تـــرانه می شـــود شمعــی کنارم٬ آتشی بر خانه می ســـوزد ولــی این خانه هم عاشق شده٬ یکدل زبانه می شـــود از خانه بیــــرون می روم٬ خانه اسیـــر آتشی بی خانمان می گردم و دل آشیانه می شـود باران چرا شک می کند بر جان من دستی کشـــــد از بــام می بـــارد ولی در من روانـــه می شـــــود تندی نمی بینم چرا از بارش باران تو با جان بارانی تو جانم یگانه می شـــود مردی درون آتش خانه شده جزغالـه ای بیچاره تیره چون تن ابر شبانه می شود احمد۳.۲۹ مردمان ده دور! شبتان به روز ما می گرید دورتان یک رمه گرگ -حلقه شام شب سنگدلان- طعمه های دره ی گرگان پیر! شبتان به حال ما می گرید بی رمق در کف گوری خفتید -میتان گور سرد- العجب واقع در این آبادی مرگ اما صحنه ای دلسوز نیست مردگان دوزخ نشینان ابد! حالتان به حال ما می خندد "شنبه" می گفتم شروعی دیگر است شنبه ها به شنبه ام می خندند سخت در خاطر بماند جان من هفته ها از شنبه می افتند در دام بلا احمد 23خرداد دل ماهت بی پناهه سرو سبز اون که سرده پشت پرده سردسرد برف درده بی گناهه سرو سبز تو شبونه شبو جمع کن که دلم بعد تو یه عمر تباهه سرو سبز شب در این شهر نخوابد کسی شما را به شما ٬ شب در این شهر نخوابد کسی دیده ام که شبی گرگی کنارم خفته ای خورده سکوت شب زوزه آلود است در این شهر نخوابد کسی مرد جنگلی شوالیه وار بیدار گرگها همچنان گشنه خفته ها هم چنان خفته من جنازه ای هستم در کنار صد دشنه آدمیت از شهر می بارد یادمان باشد شهر آدم خیز خطر دارد شب در این آدم شهر نخوابد کسی به وقت شبانه خواب شما یک دشنه گم می شود از کنارم من غرق اضطراب می شوم و او غرق آدمیتش شما که غرق احساس می شوید کوچکی گم می شود جوی بوی خون می گیرد شما را به خدا شب در این شهر خون نخوابد کسی تا که فریاد می زند دار بسته می شود آن که بالا می رود دار زده می شود چند خرده برابرتان سکوت می کنم شما که شرم می کنید من مات می شوم که دیشب در این شهر همه خوابیده بودید احمد 12/3/88 جای سخنی نیست به تب می گذرد من نقـــش زمین و تو ســـر دار امروز گرفتــــار چـــه شـب می گــــذرد احمد ۳۱/۲/۸۸ سرد من نمی گردد این پیچ دیگر هیچ نمی شوم دیگر کوک من در پایان فصل گرم هرز رفته ام باید به آغاز فصل سرد ایمان بیاورم عشقی مهال شد و عاشقی چال شد بدین سان در سکوت، آسان از انسان بودن استعفا دادم پسان به هر چه بود از جمله همه گفتم هیس من عاشق سردی و من با همه عاشق شیرینی اش بودیم حالا که سرما به خوردم داده اند می گویند: " شیرین و سرد من برای سینه ی گرفته ام مضر شده" یا در اوان شاعری شعری به سبک رودکی آخر چرا پنهان شود این شورش و مستی چرا گاه تـــمام زنـــدگی در بنــــد یک عکـــس تکی فروردین ۸۸بانه در این تنگ دل آلود شــبانه دلم خاك وطن كرده بـــهانه زلب ذاد و فغانش شعــله بر بــــاد فرَوهــران ايـــــران را كنـــــد ياد كلامــي دارد از دردي نگفته بر اندام زمان برگي نـــهفته گر امشب دل فرو افتد شبــــــم واي به حال دل خزان هي هاي و هي هاي يكي پيرانه دردي سايه اش خرد به كابوسش همه جان وطن مرد در آهنگ دلـــــش عصيــــــان شر بود شب افكار سرش سرش بنيان بر دود مــــرا بر موج نفرت ها رهـــا كرد چه بلوايي چه شورش ها به پا كرد چه آتش بر وجود خــــانه انداخـت چه ديوانه بر اين ويرانه ام تاخت در اين ويرانه ها دلداده و مست شده اربــــاب قلبم ساقــــي پست بر آهنگ دلش جان دادم و تن نشستم،تا شدم،برخاستم من ... سحرشد بار ديگر كينه برجاست به آه دل دوباره سينه برخاست آريايي ۱۳۸۷.۱۲.۵ تا سنگي كه بر گور مرده اي كه تو پندارمش آْرميده، حضورت انكار كنم به دردي ، كه ميان من تا با تو بودن فاصله اي است ره تا به ديدارت بسته اي بر كدامين عبور گم گردم؟ ، گم کرده رهي گردم ... رستاخيز روشني است و گردابي است كه شب بودن از گيتي ربوده عصاره وار ٬سیه كينه بر دل نگاشته بدين روي شايد از تمامت روشنم٬ جز شبي دلخوش به شمعي هیچ از آتش نبيني [تلخي درك است اين و نوشينه نافهمي ، يگانه تنهاي استوار ٬در بود هميشه سنگ تاريك توست] ... بر چه سوده اي؟ پینه بسته یادت بر بلندترین خاطره ام! من آرام خفته ام٬ با تمام خاطرات سر بافته ٬ سرباخته ام دستی که از جانت برخاست و بر آلوده کفم جان داد در انتهای لغزنده پرتگاه اوهام٬ در بی نهایت رها و تو سراسیمه به دنبال پروردگار دیوار چینی٬ می گشتی٬ که گرم عبادتش آرام حضورم انکار کنی بر آجر آجر دیواری که صاحبش تویی٬ تو ساخته ای٬ به نام پروردگارت دری خواهم ساخت به تو! به درون تک رنگ صداقت تو! تو پای دیواری که صاحبش تویی شیون آلوده خنده عبادت می کنی دیده ام گریستن سرداری در سوگ سربازی ٬ چه پست سرداری دیده ام سگی در سوز نابرابری زمستان چه زوزه ها سر داده "او" می خواند٬ چه بی ریا سگی گر تو سکوت کنی و من سربازم تو خواهی گریست شاید چو بی ریا سگی بر سپید سرد زمستانم شاید چو سربازم تو سرداري و خواهی گریست احمد ۱۵/۱۱/۱۳۸۷ بیرون باغ نشانیت را از رهگذران بی کلک می پرسم: به کجا رفته ام؟
دیوانه خانه ات٬ تنگ شده ---دیوانگی ات را تا چند برده ای؟ شهسواری گمنامت آرزو می کردم که نامش دهم به نامت٬ پیاده تا کجا خواهی دوید؟ نیمرخی از همه ی بیهودگی تر کرده ای تمام رخم آبدیده شد همان که از تردید پیشانیت سرخ بود سردی صورتم را می گویم آبدیده آهنی است کنون٬سخت و سرد و خشن ترنم بغض دیروز بود--- که گاه می شکست٬ گاه می شکفت بر اندامش ما راه دیگری نداریم من! بیا به راه من رویم گاه گاه بیرون باغ می چرخم گم کرده ام تو را باغ کلیدی ندارد و اما ٬به دست تو باز خواهد شد شاید تو در باغ مانده ای! او حالا آمده است و شرط خواهد گذاشت ...مي پرسم و مي رنجم از نو شروع ميكند و مي پرسد، مي گيرد و شماره باز هم اشغال است واهمه از سقوط در شکست ترکه ای انار خفته مي چركد بر شنبه ها پشت پلك هايم٬ خاطره اي که جان بیشه ای گرفت و بر کالبد صحرا انگار سبزی تنید و آسمان بی هویتش را به زنگار آینه لعاب گرفت ... همه چیز در میانه گاه نا فهمی است و مرگ مفهوم بیماری شایعی است (کاما عمدا بعد از "مرگ" یا "مفهوم" حذف شده) صحنه از سخنوران و حوریان خالی است و اميد را زنده به ديدار زيبایی در جايي دیگر یادت باشد شنبه ها... هر جا هرهفته سیراب شوی از شارش شرم ای همه ی فریاد ای همه ات آوایی بلند احمد ۱۳۸۷.۱۰.۲۳
...
شماره ،تنفر هاي شادي وشر ماتمم را برايش خواهد خواند...
ديگر اين عصای ننگین را نمی خواهم ،ديگري هم آن را نخواهد خواست
شعله مي رنجد واز طغيان باز نمي ايستد
دوصد شراره مي سوزد ٬ترق ترق تركه اي انار و باز هم آرامش ...
مي شكفد از تركه اي بي ثمر٬ شعله اي زرد و آیتی پیداست
به سوگ مفهوم منیتم٬
و مي ميرد کنون جان سرما در آغوشم
در اين ميانه فقط جاي ثانيه اي سخن خالي است٬ سخنی خالی و سكوتي خالی تر كه عذابم دهد
آنی پلك مي افتد و آنی بر گذرگاه ثانيه هاي بد بخت بيدار مي شوم
او که رفته و شرط هايش را نبرده
من هنوز كتابي بي معنا مي خوان
نبض مي زنم
و براي شادي روحي كهنسال مي گريم
...
که سکوتی به مرگ خندی تلف می شود


