تبليغاتX
حرفهای ساده یک جنگلی

حرفهای ساده یک جنگلی

منم من

درد این همیشه عبوس خود از هیچ محفلی گریزان نیست

...ناله از سنگ برخاسته آن همیشه استوار بر ره رود ایستاده بود 

همان سنگ- صبور- بر سینه لانه کرده  استوار ایستاده

گر دریایی نیستیم آه سینه ناله سنگ مپنداریم و رودی باشیم و بنیانی استوار بر اندازیم

 و اکنون  که فغانم از سنگی بر آمده -سنگ خواهم شکستن

 احمد ۱۳۸۷.۲.۳۰

نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 21:55 توسط احمد آريايي| |

کلامی مقدس نخواند و مرد و من روزها به حکم آمرزش‌٬ بارها گفتم

 

 بیامرزش...

 

کودکی بود و شیرینی شیرین بود٬ شیرین تر از حلوای هفتمین روزی

 

که بی شوق دیدنش٬ به خانه برگشتم.

 

سرزنده بود٬ زنده تر از سری که هراسان به دنبال جریان زندگی در

 

 ثانیه ای پیش می گشت .

 

امروز٬ به سیل احساس پاک شک کردم.

 

شک ناقل روزی وحشی بود.

 

از عصیان حقایق٬ خبری رنگ باخته می داد.

 

تب تندی که علفزاری آتش زده بود٬ شراره بار به سراغم آمد٬

 

چنان که یادم رفت حلوای هفتم بی بی٬ واقعا شیرین بود.

 

امید به یافتن امکان زندگی در ثانیه ای پیش٬ حق زندگی داشت.

 

و می آمرزد٬ هر آنکه یادی از او در دل خردی کاشت.

 

احمد۱۳۸۷.۲.۲۸

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:21 توسط احمد آريايي| |

ای که حاصل عمر  درو می کنی

 

  سیمستان وجود از طلا لعاب گیر

 

ناله مکن بر رفته روزها که گر به طلا لعاب گرفته ایشان٬

 

قدر سیمی ناخوش٬ بر نخواهند گشت

 

امروز هم  از گذر زمان دلگیر شده٬ "فردا  بدرود" خواهد گفت.

 

من دچار  شعف

ازشعله بسیار صفای تو نبودم

که ثانیه ناگاه گریزد.

 

شایدی محو در ذهنمان بود٬ 

پریشان دیدمش٬ سرد٬

 گله ای داشت ز ناگفته ها٬

که چرا ثانیه بی رحم دریدید

 

-جرم ما ترس ز سنگینی تیشه فرهاد بود

احمد ۱۳۸۷.۲.۲۶

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:24 توسط احمد آريايي| |

 

از برای من و تو مانده‌- فقط سین سوال است

من نگاهم به جهان است و به جیبم دو قران است

****

سر به نامم دهم و سینه به فرهنگ

دو سه روزی است شده قندلی سرهنگ

****

سنت وام و حساب نوسانی ذره ای نان و حراج رمضانی

رانده ما را ز هر آنی که بدانی ز کلاس و شکم و صلح جهانی

****

چو منی و  این همه نعمت رنگین!!!

ز چه رو گشته مرا اجاره سنگین؟!!!

**** 

سبکی سخن و خنده محمود چندی است شده به چشم من دود

 شد آخر عمری زغنی بوش خواهر  سر خود به چادری پوش

 ( واقعا باید بخندیم؟!!!)

احمد ۱۳۸۷.۲.۲۵

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:7 توسط احمد آريايي| |

وقتی رفتی حتی بدهیت را داده بودی

کلاهی بود  که سالها بر دیوار نشان حضورت بود

سالها بود که زنگار همیشه  آینه رنجت می داد

و دیروز همان را هم بردی

ثانیه ای پیش شک کردم "روزی هم بودی؟"

که احمد گفت یادش هنوز اینجاست

تکرار بودنت عادت بود و تکرار رفتنت رنج

ثانیه ای پیش که فهمیدم  تکرار نبودنت به سادگی واژه نیست قلم افکندم

غم آفت تک درخت بیابان است

راستی چرا بیابان تک درخت دارد؟

...

...

...

بقض سینه شکست و امروز هم این تک درخت سیراب ش...

۱۳۸۷.۲.۲۴

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 9:46 توسط احمد آريايي| |

روزهاي هميشه تاريك!

 دستهايتان را به گرمي نفشردم

سالها در پس كورسوي چراغم آمديد 

 اكنون

به خونخواهي شعله خانه ام ويران مي كنيد؟!

داستاني داشت زندگي

سلامتان تا ديروز زيباترين واژه ها بود

امروز طمع در پس گرگتان ميبينم

...

سيمي سالخورده را زنگارش بي صدا ميكند

با سازي نو آه برآرم كه سالهاست

فرياد سكوت عذابم مي دهد

شايد چند سال ديگر خيلي دير شده باشد

شايد ديگر براي گفتن اسرار امروز جايي نمانده باشد

شايد تنها تويي كه مي فهمي و وقتي خسته اي مي خوابي

و وقتي مي بينمت ، مي بيني

وتنها تويي كه مي خندي و تنها چراغ روشن كوچه تويي

سنگي صبور را نمي ستايم كه بر احوالم صبر جايز نيست

خندانم كه مرا مي بيني!

 بن بستي از ديروز در خاموشي خفته

احمد۱۳۸۷.۲.۲۲

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:13 توسط احمد آريايي| |

شرم دارم از "من شکستم" سکوت شهر

راههایی تاریک دارد و دارم

سالها در آن زیستم و در بندش

دردهایش همه دردم بود و

این بار

سکوت سرد و سنگینش

نغمه پانتومیم مرگمان بود

حساس تر از پیش جادویم می کرد

و من شیفته ، روان در افسون شرقی شهر

ژنده پوشی کنون زره پوشی بی دفاع

،صلاح الدین بودن از شهر می زدود

شرافتی از شرم خرمن می کرد

ثانیه و روز و ماه و سال زمان تفکرم نبود ، قرن ها به طنین انفجار متفکر، متمرکز بودم

 مرسی" پسر بچه همسایه پس نذری "

"گو برون آیی ز چرتی از صدای قطره ای بر قطره ای"

13۸۷.1.19 احمد

نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:50 توسط احمد آريايي| |
به دنبال سایه رفتیم   سایه جان گرفت

محتسب کجایی که قداره ام آرزوست

 

سپهبد بساختیم سربازی صفر را

محمد کجایی که خانم آرزوست

 

طنین روح بخشی سرودیم چند

که آقا کجایی ظهورم آرزوست

 

عنانم جز الله نداشت در اختیار

عناندارم  امروز همین و هموست

 

 پس سالیان نعره بر آریم

که جک لندنا  کجایی؟  سپید دندانم آرزوست

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:48 توسط احمد آريايي| |

پلکها، نقره ای شب دریغ می کنند

دستها، دیگر طاقت ساییدن کف امواج ندارند

سنگسار شیر سنگی بر برهنگی

...

سرنا می دمد مرد وحشی

سایه ترد مرغی گریزان

سخت آشفته ام کرد

87.1.25  احمد

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:27 توسط احمد آريايي| |

 

سایه صبح فردا

کلاه رو صورتم سنگینی می کنه ... هرچی می خوام بخوابم ... نمیشه پشم کلاه اذیتم می کنه

می رم رو بخار شیشه یه چیز بنویسم ... شیشه از پشت بخار گرفته... اونوقته که می فهمم ایستگاهی که توش وایسادم سردتر از بیرونه...

یه روستایی اهل آستراخان اینجا کنارم راحت خوابیده بی صدا ...

حتی سرمای اتاق ناراحتش نمی کنه ... شایدم یخ زده مرده ... هههــــ...بخار

گوشه دیوار یه بخاری گازوئیلی دود می کنه ، یکی از همونایی که تو ییلاق داشتم، چه آبی چه مهی گرفته 1 ساعت دیگه گله میاد...، بخاری که هر چن دیقه یه بار یه نفسی می کشه و دوباره آروم میشه روستایی با یکی از همین نفسا از خواب می پره...

دوباره می خوابه گرمتر از قبل ... یاد پدر بزرگ بخیر اونم وختی می خوابید دیگه کسی نبود بیدارش کنه ، بیدارش نکن بذا تخت بخوابه بیدار که میشه باس مثه حاج سلطون یه جا بشینه ساعتها یه جا خیره شه آخرش بزنه زیر گریه آخه بیچاره غریبه ، اینم غریبه ... شایدم من!

دیگه چیزی تا صبح نمونده ساعت 5 قطار اینجاس ساعت 4 ...

سایه مه صبح رو حس میکنم هنوز هوا سرده روستایی خوابده... انگار نفس نمی کشه... من منتظر قطارم حوصله نعش کشیم ندارم می رم بیرون که گرمتره... خدایا کی این لعنتی میاد... ای داد کلام تو جا موند درم که باز نمیشه ... شانس بد روستایی عین مرده هاس... تا فردا هم که در بزنم بیدار نمیشه... بیکلاه میرم ...

 


بيرون سرد نيس خيليم گرم نيس ، اينجا كنار در يه نيمكته روش ميشينم سرما يهو تو بدنم پخش ميشه ... سرود ملي ‌(را رارا را رارا رارا رارا دادام دام ها نا نا يا ........) و قيافه سردژنرال الكسيف ، كلي دويدن و آخرش با روشن شدن هوا، كار هر روز... ولي اون روز كار هر روز رو نكرديم ديگه هوا روشن شده بود و گرگا از پادگان دور شده بودن... فرياد يكي از سربازا رو از حموم كه كنار خوابگاه بود شنيدم، يوري اولين كسي بود كه اونجا باهاش آشنا شدم ، گردنشو با يه بطري شكسته بريده بودن ، هفته پيش از اون اطلاعيه جذب نيروهاي آزاديخواه رو از كمدش پيدا كرده بودن بعد اون روز ديگه نديدمش تا صبح كه جسدشو غرق خون تو سربينه ديدم ...
قطار كه اومد خيلي خسته بودم ،با همه خستگيم، بار و بنديلم رو جمع كردم و سريع پريدم توقطار و يه كوپه خالي پيدا كردم ... ساعتمو نگاه كردم قطار يه ربعي زود رسيده بود ، از راهرو بوي تند سيگار ميومد چنتا كارگر معدن تو كوپه بغلي نشسته بودن و با يه گيتار فالش و آكاردئون يه قطعه فديمي رو خيلي بد مي زدن دا دادادادادداد دا دادادادادادا دا رادادادارا.........
سرمو كه چسبوندم به شيشه نم خنكي صورت داغم رو تازه كرد ... كلي سر حال اومدم ... فلوت رو برداشتم و از رو بيكاري چن ساعتي باهاش مشغول شدم ... ولي حيف كه صداي نخراشيده كارگرا نمي ذاشت بفهمم چي مي زنم ...
از انتهاي فلوت صورت يه خانم رو ديدم كه خيلي آشنا به نظر مي رسيد خواست وارد كوپه شه كه كيفش از دستش افتاد و وسايلش تو راهرو پخش شد ...


رفتم جلو که کمکی کنم وختی خودمو از صندلی کندم سرم گیج رفت... دسگیره در رو سفت چسبیدم تا زمین نخورم انگار که گرسنگی بهم غلبه کرده بود،درد شدیدی ته معدم احساس می کردم، این قد حیف کردن مال خونه بابات بود اینجا باید همون قد که می خوری مفید باشی ده بجمب بسه هر چی کوف کردی... بهتر که شدم ، در رو باز کردم خانمی که تا چند دیقه پیش آشنا به نظر میومد چهره غریبی داشت ، انگار تو اون بیکسی خشن دمبال یه آشنا می گشتم... ایسگاه بعد پیاده میشم این قطار برام حکم همون دخمه رو داره ،راس، ایوان و اون داداش ابلهشون اوناهم با صدای نخراشیدشون سکوت منو خراش میدادن... صوت قطار یهو منو که به سبد بالای صندلی جلوم خیره شده بودم از جا بلند کرد... همون اضطراب همیشگی بعد از سکوت
هنوز کوپه خالی بود، صدای چنتا سرباز رو شنیدم که قطار رو کوپه به کوپه می گشتن سریع ازقطار پریدم بیرون و تو جنگل دوییدم من گناه کارترین بیگناه بودم
مرگ یوری، اینجا بودن من، سایه ژنرال و پوکای عمیقی که به پیپش میزد همشون مثه یه نمایش چند پرده ای از ذهنم می گذشت و با بیش ترین سرعتی که می تونسم میدوییدم
... آخ
سنگ لعنتی
عینکم شکست بیشتر از پیش سردمه ، پاهایی که تا چند دیقه پیش رمق دوییدن نداشتن الان دیگه نمی تونن بدوئن
بوی خاک نمناکی تو سرم می پیچه و باز سایه ژنرال که هر لحظه تاریک و محو تر از پیش میشه ....

دم دمای غروبه و گرگ ومیشه سرم خیلی درد میکنه

سگی که بالا سرم وق وق میکنه به خیال این که تو کیفم چیزی پیدا کنه همه چیمو پخش زمین کرده ... یه قلاده گردن سگه یکم دور تر از اینجا باید یه خونه ای یا حداقل یه آدمی باشه ... به زحمت رو پاها م وایسادم و تو همین لحظه سگ پا گذاشت به فرار ، با همه درد پام دنبالش دوییدم تو یه محیط باز پشت درختا یه کلبه بود سگ از شکاف رو درش وارد اون شد....

یه جورایی کوچیکه ما سه تا پسر داریم نمیشه جای دیگه ای رو دست وپا کنی تازه برادرزادتم هس چرا اینجا؟ و شرم.

ساده بود با همه بچگیم اینو درک میکردم چرا باید اجاقشون بره من بجوشه!، توی کلبه همون سردی بیرونو داره ... هر چی میگردم سگی پیدا نمی کنم ...

ساکمو رو میز میذاشتم که متوجه سه تا کتاب رو اون شدم کتاب مقدس که جلدش از شدت نم پاک شده بود و دوتای دیگه از داستانایی بودن که همیشه می خواستم بخونمشون...

گرم و چرک چیزایین که میتونم راجب پتوی تخت بگم کتاب مقدس رو باز میکنم و دوتا کتاب دیگرو برای روشن کردن آتیش می ذارم لای خاشاک... هنوز گشنمه و با گشنگی می جنگم ... کتاب مقدس:

<<<افزون طلبى (و تفاخر) شما را به خود مشغول داشته (و از خدا غافل نموده) است.

تا آنجا كه به ديدار قبرها رفتيد (و قبور مردگان خود را برشمرديد و به آن افتخار كرديد)!

چنين نيست كه مى‏پنداريد، (آرى) بزودى خواهيد دانست!

باز چنان نيست كه شما مى‏پنداريد; بزودى خواهيد دانست!

چنان نيست كه شما خيال مى‏كنيد; اگر شما علم اليقين (به آخرت) داشتيد (افزون طلبى شما را از خدا غافل نمى‏كرد)!

قطعا شما جهنم را خواهيد ديد!

سپس (با ورود در آن) آن را به عين اليقين خواهيد ديد.>>>

و من هیچگاه افزون تر از هیچ نطلبیدم .


 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:19 توسط احمد آريايي| |

رنده کن خرد میکنی ،خرد می شوم

بدم، راه، نما عادت نمی کنم

پاک کن، شاهراه ناپاک را نه اینگونه

درختی؟!- سایه مگستر من از خورشید آتشینم

کمرگر به خیر بستی -میتوانی!- خورشید خاموش کن

از قمر روشنی

روشنی تو زاده مهر من است

مرابس،چراغ ،فتیله ،کبریت

آتش زنم جهان ،خرمن جور خیر تو

گر بود این باغ مرا قتلگاه-

-گر سر من خاک براین بارگاه

احمد1387.2.1

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:55 توسط احمد آريايي| |

سست تر از تو بر آنم

دست هایم کرخ از

بَِرد شرف، در طبقی بازاری است

نه

من آن شاداب تو نیستم

نغمه از وصل به نهر هم نخوانم

بر من این سبزترین نازک بی بار

نمایی دو سه چندان دارد

قطره! این آب روان و شاداب به کجا می بردت؟

وخت باران دیدم

که تو چون از فلک افتادی

بر همین سبزترین نازک بی بار

چنان رقصیدی که من از شور تو این برگ گزیدم....

احمد 1387.2.7

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:54 توسط احمد آريايي| |
 

انتهای آخرین پرتگاه ممکن
دین به اسبی آرام دارم
سقوطش زیبا نبود
لیک من از سوار بودن خسته بودم
...
ابتدای اولین روز مرگ اولین کودکم
خسته از وق کودک دیگر بودم
مادر به سوگ مرگ او نشست و من
پرده ای بسیار از گریه ها برایش نقش زدم
...
تندباد آخرین حوادثم دیروز بود
این ویرانه را چنان تاباند
من حیران که کودکی نوپا
اسبی آرام چنین به آخرین مکان دواند
...
کنون اولین ثانیه آخرین روز
جاری ، سبک ، وزین
آخرین ملودی زندگی را شروع می کنم 
 احمد آریایی 1387.2.8

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:53 توسط احمد آريايي| |

سنگي نيست كه بر سنگ ديگر شود بند از جمجمه خانه اي ساز

گويي حوصله ام در گذر زمان سر رفته

پدر خنجرش را تيز كرده گويا به جنگ قلم رفته درس دين با فلك مي داد

گويا سبيلـــش از بناگــــوش در رفتـــه

!تو امروز سيب را به يك بخش چش... ندانم پدر كو؟

گمانم به جنگ نره خر رفته

دو ديگر ثانيه به راه افتم پدر مرا بند، كه اين كودكت چندي است فهميده

كه گر مكث كني چون فنــر در رفته

ز روزگاران داغ فلك چند بيتي سرودم از بيخ كنند باي بنيان

كه چندي است پدر حوصله ام از تو نيز سر رفته

احمد 1387.2.10

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:52 توسط احمد آريايي| |
                                  

باد وزید و ندانستم از کجا بود

می دانم که مقصدش بر تنم، پرچم بود

مغرور سوار باد شده

بر آفاق می وزم

آتشی بپا کنم که بسوزد آسمان

سرخ گردند ستاره ها

آری تو امروز رنجوری از تلاش همیشه

و پستی اشراف و نانهای دور

پسٍ سرخی آسمان، قطرات رحمت

دستانت را خواهند بوسید

احمد1387.2.11

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:50 توسط احمد آريايي| |