تبليغاتX
حرفهای ساده یک جنگلی

حرفهای ساده یک جنگلی

منم من

شعله شراره شراره می پلاسد از عطش

شمع با شرشری بی صدا در ظرف نیستی ٬ریخته٬ سرد خواهد شد

خبری که شنیده اید٬ آری به تلخی درست است

 به قهری دچاریم ٬ درمانش همین آه و ای وای نیست

آه و ای وای که سربریده شدیم بی تیمور

خون من ٬خون تو٬ شاهد جنایتی بزرگ است

سرخی اش گواه از شرمی پاک دارد

بی انگیزه سربریده می شویم

چنگیز آسوده خواب ٬جانیان بیدارند

جوی خون آریایی٬ آریایی کرده سیلی

عزیزان رنگ سال خواسته یا نا خواسته٬سرخ

سیاهی رو ٬زخشمی سرکوب شده ٬یادگار خواهد ماند

عزیزان رنگ رخسار خواسته یا نا خواسته ٬سیاه

دشنه ها برکشید از خود٬ سیاهی رو مکنید به تن

احمد ۱۳۸۷.۳.۲۸

بر هتک حرمت  ساکت منشینیم --- که ایستاده خواهیم مرد

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 12:41 توسط احمد آريايي| |

ده کارمند ساده ٬ ده خوشنویس ٬بیکار ٬ بی سایه ٬تلاش به ثبت احوال من در این دنیا دارند

ده سنگر بی سرباز ٬ده مرد بدون تفنگ محافظ تن من٬ مرا آخرین محافظانند

ده یار بی حس محبتی ٬ ده همراه ٬ ده یگانه٬مصلح٬ پشت سر به انتظار غفلت اند

ده داغدیده سراپا سرخ ٬ سنگ لحد بر پیشانیشان ٬ مرده

سنگی سبک ٬ که از خرد خردی رها شده به سراغم می آید

سکون سرعت ذرات٬ مایه بهت خداوندگارشان شده

صوت سکوت ٬ سنگینی  سنگ را به یادش خواهد آورد و

دوباره دوباره سنگ شدم

سنگین سنگین می شوم و از پا در باتلاق زیر پا فرو می روم

یاران ٬ رفیقان٬ سنگی بر لجن زار رها شده

داغ ده سنگری کار تازه خواهد شد...

احمد۱۳۸۷.۳.۲۶

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 14:20 توسط احمد آريايي| |
تو را با آخرین گرد زغال هیزم تر می کشیدند و
 

تو هرگز سردی باران به زیر بارش مهرین ندیدی و

 

نه پرسیدی ٬ نه فهمیدی چرا هر هیمه ی آگه ز باران

 

را سخت در آتش بسوزند

...

 

درک این مساله چندی سپر درک  وطن بود

 

گرزهایی همه انکار شده بر سپر زخمی فهم و

گرده پهلوانان دعا خوان                 تو را هم مجذوب گرگان بيشه كرده

 

شده کباده سبک!همه کس می کشدش      ميرزا كشي رسم ماندگاران است!

 

...

زير قلم موي بي رحمت نقش روزهاي چاك چاك را زنده كن

طناب داري، راهي به سوي رفيقان و رهايي خود 

 چو حلقه گل بر گردنم نقش زن

 

نقش بند صفحات عمرم شده اي رنگينم مكن، كه با رفيقان سياه و سپيدم

احمد 1387.3.19

نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 0:47 توسط احمد آريايي| |

راه گم کرده٬ رنگین٬

بهر  آذین بندی پی کوچه ای  گشتم شاد 

کوچه ای یافتم٬

خنده٬ نام رودی جاری در آن بود

میر آبش کودکی بود٬ خرد

...

عطر کاج ٬ ساقه ای لاله  که  حیران و سبک بود٬

 بر لبش: بادا  که  بادی بردم از یاد...

گربه ای گریان که٬  لاله سر به شیدایی نهاد!

...

چو شدم صاحب سنگینی لحظه

یادم آمد روزی ٬ کوچ کردم من از آن کوچه باریک ٬شاد

بادا که بادم برد از یاد که بیدادم داد بر باد

بادا که روزی چو کودکی شوم میراب ...

آزاده هنوز هم تشنه است ... 

گربه هنوز هم آرزویش این است

بادا که آزاده کودکی باز سر دهد فریاد

احمد ۱۳۸۷.۳.۴

نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 16:9 توسط احمد آريايي| |