حرفهای ساده یک جنگلی
منم من
طاقت آوند کمترین بهانه ام دل به دریا زدن بود گاهی که عاشقانه به سگ شماری دلیران بی افسار میشتافتم به وقت کوک زمانه به وقت آزین بندی زمانه ای یتیم و مبهم که میرش ناظر به دقت بی وقتی گرفتگی ماهی بود صحبتم از" آه ای که نیستی!" لحظه های نازک تیشه خورده ای است که به پندار آهنگری پیر ،تفت و کوبشی سخت ، رقص نوری دلربا مهمانشان میکرد که نکرد... خزانه بان خاطرات به چرتی که با نوشینه ای زهر آگین هم صحبت شده سبیل میتکاند من را بیدار کنید دیری است آن همه شیطنت بر تک شاخه پنجره ای آرام گرفته از سرمای برفی سمج چمبره بر بی برگی شاخه زده و درد بر اندام قلمگونش چیره شده که دردی است آنی که میشوید زمانه ،پابرچین مستانه کودکی از خیال پرتردد آشفته ای و این برگی است تاخورده، چروکیده که از برگین بالی خزان دیده، به دیدار گور میشتابد شاید بیدارم و این همه غلطی، بر گاهواره تنازی است راهی بهشتی حاضر کنید آن یار عازم را گویید :رفیقا، دیری است بر جهنم سبزی تکیده ام خنکای پر حیلتش موی خیزانی عظیم برپیکرم به پای داشته سرخی گرمای بهشتی به رسم میهمانی جهنمیان آر... که در جشن پرشکوه من ،میهمانی خجل نشود راهی زمینم من و بدرودی گرم با شما دارم ... شاخه ای را که مدیون آوندی سالخورده سالیان وبال تناوری بود زیر برفی شب زده، کرخ شیطنتی بر زیر برفی خون آلود یا که خونی برف آلود ، به تمنای نوشینه ای هر چند زهر آگین کرخ دیدم پای در گورستان می نهم بر مزار پاک رنگ باخته ای می نشینم ساعات زیادی بی اساس٬ بی احساس مبهوت گذر ٬ ثانیه می درم دیگر غروب جمعه نیز چراغی از غم روشن نمی کند همه چیز خاموش است مگر در٬ دوباره باز شود و نور خورشید سوخته ای که عطشزا بر کاروان می بارد٬ تاریکی طعنه بار گورستان را باز ببلعد باری ناله میشنوم از درد دلچسب مرگ آفند قهقه بی دلیل و باری هلهله پیردختر از ازدواجی نامیمون; کاملا ظاهر میشود این عکس فوری است این بار هم عکس سوخته است میبینمش به روشنی که در پس سوختگیها برای دیدنم سرک می کشد زیباستزندگی ... زیباست مرگ ... مگر بی احساس احمد ۱۳۸۷.۴.۳

