تبليغاتX
حرفهای ساده یک جنگلی

حرفهای ساده یک جنگلی

منم من

به نام بال فلک شکاف

بشنو!آیین تراشی در پس آیینه

عروسکی چون تو برای پرستش آفریده

 

پست پروازیهای ما هم عجب ،

در ذهن کوچک قطره باران

اسارتی بیگانه دارد!

 

سقوط را ناباورانه انكار مي كرد

آن كه سالها دعاي باران مي خواند

 

دلم از خونی آلوده به افیون خفته است

خون وحشیان دشتی در من جاری

دشتیان رنجشان نشئگی است

به خیال آبادی روحانی مزارع

زلالی گنداب شرب

 

بگو مه تنیده کنون بر سیاهی شب

بگو خورشید به رخت شب می خندد

خیز شیرین به جنگل سکوتی خواهد شکست

برخیز شیرانه

احمد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 14:24 توسط احمد آريايي| |
از دستیافتنی های دنیا شاید نگاهی باقی مانده باشد

 به فرا خور حادثه ای که پیش خواهد آمد یا نه

کمترین جای دیگران ٬چشمان من است

که در آن غوطه ور خواهند شد 

 آرام آرام رندانه پیش می آیند

که من پرسه ای بی هدف را افساری خواهانم  یا نه

یا  آزادم

که همچو برده ای بی اختیار بر پرده سی نمایی

 بی بلیت ذل بزنم

به زیر باده باران بی هویت

کاین نمایشی است صامت  یا نه

 گوش خراشی بی صدایی  آیندگان

چشم می ساید نگاهی به  بلند آوازی ر‌‌ٍدِدوموار

و شک دارد که رقصی بر این آواز نماید یا نه

از دستیافتنی های دنیا ماندنی ترین ها را آرزو کن

نمی دانم٬ نگاهی که به فراخور حادثه ای که پیش خواهد آمد یا نه

ماندنی خواهد بود یانه

احمد

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 21:40 توسط احمد آريايي| |

رهاتر از آدم دیده ای؟ دربندی دیده ای ناطق بسته بال لال؟

گر دیده ای  یا برده شو یا گوشه ی روزگارقلم زن:

به یاد شهری که مردگانش در بستر شعری آرمیدند

...

سایه شرمسار مردی دیده ای که

به سخن کودکی شیفته بنگرد و آشفته از ناتوانی خویش

محو در افق دیوار و پستی زمین فرود آید و گرد قرنیز به سر کشد

گر دیده ای طغیان درون به سد مستی ویران مکن

تو به دردی حیات یافتی،کنون دردی تورا خواهد آزمود و دردی تو را حیات ...

کام به درد شیرین کن،بی سبب،بی رنجه...

...

علف های هرز بر مزار مردگان شهر روییده اند

باغ رفتگان بارور ساز به خاک مزارشان حک کن  

سنگ مزار از چه روی که علف های هرز سنگ نیز توانند شکستن

این تنگی قافیه و نسیان خلق است که دردی ز تیشه ای بر اندامشان بر آمده

به نسیان خاکیان قافیه تنگ آورده اند به تقصیر

به یاد شهری که مردگانش به گورستان سکوت فقط قافیه سرودند

 

نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 3:59 توسط احمد آريايي| |