تبليغاتX
حرفهای ساده یک جنگلی

حرفهای ساده یک جنگلی

منم من

بیزارم از دنج سکوتی که رود باران را می سازد

 
فریادی که غوک فرو میخورد و
 
بلاهت اقمار که گرد سنگی می چرخند
 
...

به سرد زمستان نم زده بر شیشه بی نام فریاد مزن
 
ترک خورده ،"های "بر گلویت!
 
شکسته سخن مگوی بر این دفتر بی خط
 
به اشارتی نوازش کن، پرده مه زده پنجره را
 
که از تو بیدارخواهد شد خط زمانه
 
...
 
با نام رود آغاز کن ، جاری شو
 
جرعه ای شوکران نذر کن به دیدار نور،گر به خفتن عشق می ورزی
 
که دیده ات را دمی دیدن است ،زندگی
 
احمد
نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 21:0 توسط احمد آريايي| |