حرفهای ساده یک جنگلی
منم من
مردمي كه اول روز٬ بر صندليهاي تميز شب شسته مي شستند٬ پول چرك تحويل شوفر جوان ميدادند٬ روکشها را با رخت کثیف ٬ چرکآب دندانی پوسیده یا آب چال لپشان می آلودند ... بگذریم اینها تنها بخشی از زندگی پر از قانون و پیچیده هر روز شوفر جوان بود٬ همینطور تکراری٬همینطور سرد و بی تنش. اما چند روزی بود٬ فرقی در چاله زندگیش تلو می خورد. چو آوای بادی در کوچ شبانه در کوچه نور- - و پس کوچه ظلمت می پیچم رهگذری پای در کفشی دارد- که می غرد از تنگی دل هر از چند ناله ای به انگیزش ترحم آوخ! هر از چند... که پینه دوز را خانه آوار گشته پیرمرد آواره ای است کنون- میهمان بید و آوای باد و بیداد باران ... در شاخسار بیدی کهن می پیچم در شاخسار بیدی کهن همه شب٬ به هزاران برگ عشق می ورزم هر یک آیینه به سر٬ چهری از آن دگر و به آیینه عشق می ورزم ... پیرمرد آرام زیر این همه آیینه٬ آرام آرام به رقص باد در شاخه می خندد و بر شنها و شبنمــــها آسایش خانه ای نقش می زند: شادانه٬سرد و بیگانه احمد ۹/آذرماه/۱۳۸۷
پياده اي لبو به دهان وارد مي شد و با بوي تأفن پيرهن چرك مرده اش٬ به خيابان سر ريز مي گشت و لحظه اي خرفتي فرياد مي كشيد :((هوي يابو راتو نيگا كن)) لحظه اي بعد صداي بوق سنگين موتوري ٬فالش تو گوشاش حلقه مي زد...
در دنياي عجيبي غلت مي خورد...صندليهايي كه شب پيش روكششان را شسته بود تا -كسي بر چرك كسی ديگر٬ چرك نشود حالا...---پهههه---همه چرك بودن; روز فلسفه اش را ثانيه به ثانیه منتقل مي كرد٬هيچ مشکلی را راحت نمی شد حل کرد ٬دردی راحت رخت نمی بست.
ماشين سقف كوتاهي داشت كه با همكاري صندلي زهوار دررفته ٬آسایش دردمايه وجودش را فراهم مي كرد٬ همینطور تکراری٬همینگونه سرد.


