حرفهای ساده یک جنگلی
منم من
عاشـــق شده بی معــرفت باران بهــانه می شــود می غرد ابری بی امان صد ها تریــــلی به از او امـــا شبــیه دلبـری ٬بر دل تـــرانه می شـــود شمعــی کنارم٬ آتشی بر خانه می ســـوزد ولــی این خانه هم عاشق شده٬ یکدل زبانه می شـــود از خانه بیــــرون می روم٬ خانه اسیـــر آتشی بی خانمان می گردم و دل آشیانه می شـود باران چرا شک می کند بر جان من دستی کشـــــد از بــام می بـــارد ولی در من روانـــه می شـــــود تندی نمی بینم چرا از بارش باران تو با جان بارانی تو جانم یگانه می شـــود مردی درون آتش خانه شده جزغالـه ای بیچاره تیره چون تن ابر شبانه می شود احمد۳.۲۹ مردمان ده دور! شبتان به روز ما می گرید دورتان یک رمه گرگ -حلقه شام شب سنگدلان- طعمه های دره ی گرگان پیر! شبتان به حال ما می گرید بی رمق در کف گوری خفتید -میتان گور سرد- العجب واقع در این آبادی مرگ اما صحنه ای دلسوز نیست مردگان دوزخ نشینان ابد! حالتان به حال ما می خندد "شنبه" می گفتم شروعی دیگر است شنبه ها به شنبه ام می خندند سخت در خاطر بماند جان من هفته ها از شنبه می افتند در دام بلا احمد 23خرداد دل ماهت بی پناهه سرو سبز اون که سرده پشت پرده سردسرد برف درده بی گناهه سرو سبز تو شبونه شبو جمع کن که دلم بعد تو یه عمر تباهه سرو سبز شب در این شهر نخوابد کسی شما را به شما ٬ شب در این شهر نخوابد کسی دیده ام که شبی گرگی کنارم خفته ای خورده سکوت شب زوزه آلود است در این شهر نخوابد کسی مرد جنگلی شوالیه وار بیدار گرگها همچنان گشنه خفته ها هم چنان خفته من جنازه ای هستم در کنار صد دشنه آدمیت از شهر می بارد یادمان باشد شهر آدم خیز خطر دارد شب در این آدم شهر نخوابد کسی به وقت شبانه خواب شما یک دشنه گم می شود از کنارم من غرق اضطراب می شوم و او غرق آدمیتش شما که غرق احساس می شوید کوچکی گم می شود جوی بوی خون می گیرد شما را به خدا شب در این شهر خون نخوابد کسی تا که فریاد می زند دار بسته می شود آن که بالا می رود دار زده می شود چند خرده برابرتان سکوت می کنم شما که شرم می کنید من مات می شوم که دیشب در این شهر همه خوابیده بودید احمد 12/3/88 جای سخنی نیست به تب می گذرد من نقـــش زمین و تو ســـر دار امروز گرفتــــار چـــه شـب می گــــذرد احمد ۳۱/۲/۸۸ سرد من نمی گردد این پیچ دیگر هیچ نمی شوم دیگر کوک من در پایان فصل گرم هرز رفته ام باید به آغاز فصل سرد ایمان بیاورم عشقی مهال شد و عاشقی چال شد بدین سان در سکوت، آسان از انسان بودن استعفا دادم پسان به هر چه بود از جمله همه گفتم هیس من عاشق سردی و من با همه عاشق شیرینی اش بودیم حالا که سرما به خوردم داده اند می گویند: " شیرین و سرد من برای سینه ی گرفته ام مضر شده"


