حرفهای ساده یک جنگلی
منم من
دیگرانه می خوانیَم؟ می پویی هنوز بر لالایی بی محتوا که پی مفهومی چراغ بهر تاریکیم برگیری؟ دیگر آسوده ام از تلخِ سیمای واژگونت سرانجام سقوطت شو: کوبیده ای بر خاک... سرب آویزه کاغذی جنون مردی فاش نموده و تو آسوده ای تا من٬ در پس گه بار جنون٬ همه پیکر خون کنم ٬رنگینه وجود از بیمارت نگو و شادانه ٬عریان برای آب آهنگ دوش شعری بگو که عزرائیل ملعون ٬دیگر تهدیدت نخواهد کرد بغ کرده در سرسره جهنمی که شاید...٬ تقاضای بخشش دارد سطر اول رو دوباره بخوان... کدام را خواندی؟ اولین را در نهایت عصب جویدم... خواهم آمد اینجا شاید وقتی دیگر... احمد ۱۳۸۷.۱۰.۸
باورت هست که پس ویرانه بر سرم
نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت
18:39 توسط احمد آريايي| |


