حرفهای ساده یک جنگلی
منم من
او حالا آمده است و شرط خواهد گذاشت ...مي پرسم و مي رنجم از نو شروع ميكند و مي پرسد، مي گيرد و شماره باز هم اشغال است واهمه از سقوط در شکست ترکه ای انار خفته مي چركد بر شنبه ها پشت پلك هايم٬ خاطره اي که جان بیشه ای گرفت و بر کالبد صحرا انگار سبزی تنید و آسمان بی هویتش را به زنگار آینه لعاب گرفت ... همه چیز در میانه گاه نا فهمی است و مرگ مفهوم بیماری شایعی است (کاما عمدا بعد از "مرگ" یا "مفهوم" حذف شده) صحنه از سخنوران و حوریان خالی است و اميد را زنده به ديدار زيبایی در جايي دیگر یادت باشد شنبه ها... هر جا هرهفته سیراب شوی از شارش شرم ای همه ی فریاد ای همه ات آوایی بلند احمد ۱۳۸۷.۱۰.۲۳
شماره ،تنفر هاي شادي وشر ماتمم را برايش خواهد خواند...
ديگر اين عصای ننگین را نمی خواهم ،ديگري هم آن را نخواهد خواست
شعله مي رنجد واز طغيان باز نمي ايستد
دوصد شراره مي سوزد ٬ترق ترق تركه اي انار و باز هم آرامش ...
مي شكفد از تركه اي بي ثمر٬ شعله اي زرد و آیتی پیداست
به سوگ مفهوم منیتم٬
و مي ميرد کنون جان سرما در آغوشم
در اين ميانه فقط جاي ثانيه اي سخن خالي است٬ سخنی خالی و سكوتي خالی تر كه عذابم دهد
آنی پلك مي افتد و آنی بر گذرگاه ثانيه هاي بد بخت بيدار مي شوم
او که رفته و شرط هايش را نبرده
من هنوز كتابي بي معنا مي خوان
نبض مي زنم
و براي شادي روحي كهنسال مي گريم
...
که سکوتی به مرگ خندی تلف می شود


