تبليغاتX
حرفهای ساده یک جنگلی - شارش شرم

حرفهای ساده یک جنگلی

منم من

او حالا آمده است و شرط خواهد گذاشت ...مي پرسم و مي رنجم


شماره ،تنفر هاي شادي وشر ماتمم را برايش خواهد خواند...

از نو شروع ميكند و مي پرسد، مي گيرد و شماره  باز هم اشغال است

واهمه از سقوط در شکست ترکه ای انار خفته


ديگر اين  عصای ننگین را نمی خواهم  ،ديگري هم آن را نخواهد خواست


شعله مي رنجد واز طغيان باز نمي ايستد


 دوصد شراره مي سوزد ٬ترق ترق تركه اي انار و باز هم آرامش ...


مي شكفد از تركه اي بي ثمر٬ شعله اي  زرد و آیتی پیداست

مي چركد بر شنبه ها پشت پلك هايم٬ خاطره اي


به سوگ مفهوم  منیتم٬

 که جان بیشه ای گرفت و بر کالبد صحرا انگار سبزی تنید و آسمان بی هویتش را

به زنگار آینه لعاب گرفت


و مي ميرد کنون جان سرما در آغوشم

...
در اين ميانه فقط جاي ثانيه اي  سخن خالي است٬ سخنی خالی  و سكوتي خالی تر كه عذابم  دهد

همه چیز در میانه گاه نا فهمی است و مرگ مفهوم بیماری شایعی است 

(کاما عمدا بعد از "مرگ" یا "مفهوم" حذف شده)


آنی پلك مي افتد و آنی بر گذرگاه ثانيه هاي بد بخت بيدار مي شوم


او که رفته و شرط هايش را نبرده


 من هنوز كتابي بي معنا مي خوان
م

صحنه از سخنوران و حوریان خالی است

 و اميد را زنده  به ديدار  زيبایی در  جايي دیگر


نبض مي زنم


 و براي شادي روحي كهنسال مي گريم
...

یادت باشد شنبه ها... هر جا  هرهفته


 که سکوتی به مرگ خندی تلف می شود 

سیراب شوی از  شارش  شرم

ای همه ی فریاد ای همه ات آوایی بلند

 

احمد ۱۳۸۷.۱۰.۲۳

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 15:17 توسط احمد آريايي| |