حرفهای ساده یک جنگلی
منم من
بیرون باغ نشانیت را از رهگذران بی کلک می پرسم: به کجا رفته ام؟
دیوانه خانه ات٬ تنگ شده ---دیوانگی ات را تا چند برده ای؟ شهسواری گمنامت آرزو می کردم که نامش دهم به نامت٬ پیاده تا کجا خواهی دوید؟ نیمرخی از همه ی بیهودگی تر کرده ای تمام رخم آبدیده شد همان که از تردید پیشانیت سرخ بود سردی صورتم را می گویم آبدیده آهنی است کنون٬سخت و سرد و خشن ترنم بغض دیروز بود--- که گاه می شکست٬ گاه می شکفت بر اندامش ما راه دیگری نداریم من! بیا به راه من رویم گاه گاه بیرون باغ می چرخم گم کرده ام تو را باغ کلیدی ندارد و اما ٬به دست تو باز خواهد شد شاید تو در باغ مانده ای!
نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت
14:50 توسط احمد آريايي| |


