حرفهای ساده یک جنگلی
منم من
تا سنگي كه بر گور مرده اي كه تو پندارمش آْرميده، حضورت انكار كنم به دردي ، كه ميان من تا با تو بودن فاصله اي است ره تا به ديدارت بسته اي بر كدامين عبور گم گردم؟ ، گم کرده رهي گردم ... رستاخيز روشني است و گردابي است كه شب بودن از گيتي ربوده عصاره وار ٬سیه كينه بر دل نگاشته بدين روي شايد از تمامت روشنم٬ جز شبي دلخوش به شمعي هیچ از آتش نبيني [تلخي درك است اين و نوشينه نافهمي ، يگانه تنهاي استوار ٬در بود هميشه سنگ تاريك توست] ... بر چه سوده اي؟ پینه بسته یادت بر بلندترین خاطره ام! من آرام خفته ام٬ با تمام خاطرات سر بافته ٬ سرباخته ام دستی که از جانت برخاست و بر آلوده کفم جان داد در انتهای لغزنده پرتگاه اوهام٬ در بی نهایت رها و تو سراسیمه به دنبال پروردگار دیوار چینی٬ می گشتی٬ که گرم عبادتش آرام حضورم انکار کنی بر آجر آجر دیواری که صاحبش تویی٬ تو ساخته ای٬ به نام پروردگارت دری خواهم ساخت به تو! به درون تک رنگ صداقت تو! تو پای دیواری که صاحبش تویی شیون آلوده خنده عبادت می کنی دیده ام گریستن سرداری در سوگ سربازی ٬ چه پست سرداری دیده ام سگی در سوز نابرابری زمستان چه زوزه ها سر داده "او" می خواند٬ چه بی ریا سگی گر تو سکوت کنی و من سربازم تو خواهی گریست شاید چو بی ریا سگی بر سپید سرد زمستانم شاید چو سربازم تو سرداري و خواهی گریست احمد ۱۵/۱۱/۱۳۸۷
...


