حرفهای ساده یک جنگلی
منم من
شب در این شهر نخوابد کسی شما را به شما ٬ شب در این شهر نخوابد کسی دیده ام که شبی گرگی کنارم خفته ای خورده سکوت شب زوزه آلود است در این شهر نخوابد کسی مرد جنگلی شوالیه وار بیدار گرگها همچنان گشنه خفته ها هم چنان خفته من جنازه ای هستم در کنار صد دشنه آدمیت از شهر می بارد یادمان باشد شهر آدم خیز خطر دارد شب در این آدم شهر نخوابد کسی به وقت شبانه خواب شما یک دشنه گم می شود از کنارم من غرق اضطراب می شوم و او غرق آدمیتش شما که غرق احساس می شوید کوچکی گم می شود جوی بوی خون می گیرد شما را به خدا شب در این شهر خون نخوابد کسی تا که فریاد می زند دار بسته می شود آن که بالا می رود دار زده می شود چند خرده برابرتان سکوت می کنم شما که شرم می کنید من مات می شوم که دیشب در این شهر همه خوابیده بودید احمد 12/3/88


