حرفهای ساده یک جنگلی
منم من
عاشـــق شده بی معــرفت باران بهــانه می شــود می غرد ابری بی امان صد ها تریــــلی به از او امـــا شبــیه دلبـری ٬بر دل تـــرانه می شـــود شمعــی کنارم٬ آتشی بر خانه می ســـوزد ولــی این خانه هم عاشق شده٬ یکدل زبانه می شـــود از خانه بیــــرون می روم٬ خانه اسیـــر آتشی بی خانمان می گردم و دل آشیانه می شـود باران چرا شک می کند بر جان من دستی کشـــــد از بــام می بـــارد ولی در من روانـــه می شـــــود تندی نمی بینم چرا از بارش باران تو با جان بارانی تو جانم یگانه می شـــود مردی درون آتش خانه شده جزغالـه ای بیچاره تیره چون تن ابر شبانه می شود احمد۳.۲۹


